
آی مردم
به گمانم که غلط آمده ایم
راه را برگردیم
جاده از نور خدا
، خاموش است
هیچکس ، حوصله عشق
ندارد اینجا
به خدا ، هیچ رسولی به چنین راه ، نخواندست کسی
جاده بی آبادی
و سراسر ، همه جا ویرانی ست
تا افق ، بذر عداوت کشته اند
راه پر جذبه ، ولی بی مقصد
همه همسفران دلگیرند
و کسی را ، غم این قافله در خاطر نیست
من به چشمان همه همسفران خیره شدم
برق چشمان همه
خاموش است
چشم و دستان همه ، پر خواهش
و لب ، از گفتن یک
خسته نباشی ، محروم
و دل از عشق ، تهی
و سکوت ، حرف لبهای
همه ست
خنده ، این واژه
دیرینه ، کهن ، منسوخ است
چاه ها خشک ، پر از یوسف بی پیراهن
همه در جمع ، ولی تنهایند
آی مردم ، به گمانم که غلط آمده ایم
قطره ای عشق به همراه
کسی نیست ، در این راه دراز
و سرابی در پیش ، که همه قافله را ، خواهد کشت
جاده ای خوانده تو را رو به هبوط
جاده ای رو به سقوط
آسمانش دلگیر
ابرها ، بی باران
خرمن جهل و عداوت ، انبوه
به مزارع ، علف نفرت و غم روئیده
اگر این جاده درست است ، چرا ناشادیم ؟
اگر این راه نجات است ، چرا ترسانیم ؟
هر چه در راه جلو رفته ، عقب مانده تریم
هر چه در اوج ، فرو مانده تریم
هر چه نوشیده ، عطشناک تریم
هر چه بر توشه شد افزون ، که حریصانه تریم
آی مردم ، به گمانم که غلط آمده ایم
راه این قافله ،
بی راهه خود خواهی ها ست
نه خدائی ، که نمایاند راه
نه رسولی ، که بخواند بر عشق
نه امامی ، که برد قافله تا منزل نور
و کسی نیست ، پیامی ز محبت بدهد
زنگ این قافله ، زنگ دل ماست
بار آن ، تنهائی
مقصدش ، غربت دل های همه همسفران
هر چه از عمر سفر می گذرد ، می بینم ،
از خدا دورتریم
ره سپردیم به شب
و همه همسفران ، خواب به چشم
دل به لالائی دزدان حقیقت دادیم
همه در قافله ؛ غافل ماندیم
این چه راهی ست خدایا که درآن
هیچ کسی ، شاخه گلی به کسی هدیه نکرد
و سلامی ، دل ما
شاد نکرد
مرگ همسایه ، نیاشفت دگر
خواب کسی
گل لبخند ، به لبهای
کسی باز نشد
مرگ پروانه ، دل
شمع کسی آب نکرد
دست گرمی ، دست همراهی
ما را نفشرد
کسی از جنس دعا ،
حرف نزد
ریه ها ، پر شده
از واژه ی مرگ
هیچ چشمی ، به سر
ختم شرافت ، نگریست
هیچ کس ، مرگ محبت
را ، جدی نگرفت
کسی از کشتن احساس
، خجالت نکشید
سر شب ، یک نفر آهسته
زمن می پرسید :
جاده سبز سعادت
، ز کجا باید رفت
؟
من از او پرسیدم
:
از خدا ، چند قریه
دور شدیم ؟
من ندانسته در این
راه چه پیدا کردم
ولی فهمیدم ، که
حقیقت گم شد
و نشانی هایی ، که
رسولان به بشر میدادند
من در این جاده ،
نمی بینم هیچ
خانه پاک خدا ، آخر
این جاده ، نباشد هرگز
آخر جاده بدان
حتم ، که حق ، با ما نیست
سر آن پیچ ، جدا
گشت ز ما
آی مردم ، بخدا ، راه غلط آمده ایم
من دلم می
خواهد برگردم
و به راهی بروم
، که در آن راه ، خدا همسفر من باشد
من دلم می خواهد
، به سلامی ، گل لبخند نشانم بر لب
سبزه و نور
و گل و آینه را دریابم
و همه هستی را
از نگاهی که خدا
خالق آن است ، تماشا بکنم
از غم و غصه ، که
ره توشه این قافله شد ،
من سیرم
من دلم می خواهد
، عاشق همسفرانم باشم
عاشق آنانی ، که
به راهی به جز این راه ،
کنون در سفرند
و نخندم به غم همسفر
ناشادم
و بدانم که خدا
، مال همه ست
من دلم ، تنگ محبت
شده است
کار دل ، دادن خون
در رگ ، نیست
کار دل ، عشق به
زیبائی هاست
راه ما ، راه پر
از اندوه است
راه را برگردیم
شعله ی عشق در این
جاده ، دگر خاموش است
جاده ای را که در
آن نور خدا نیست، بدان تاریک است
دل من ، همره
این قافله نیست
من دلم ، تنگ خدایم
شده است
آی مردم، مردم
کار سختی ست ، ولی برگردیم
برسیم تا
سر آن پیچ زمان
که خدا ،
از دل ما بیرون رفت
سر آن پیچ
که حق
رو به جلو رفت
و ما ، پیچیدیم...
... شعر:
کیوان شاهبداغی ...